کویر خار
نسیم ملایم و خنک سحری، اولین احساسی بود که او تجربه کرد. نسیمی که تمام وجودش را لرزاند و میان درد و لذت، او را غرق کرد. بله او زنده بود و وجود داشت.
گل رُزی تازه جوانه زده در کویر!
و آفتاب آرام آرام بر او میتابید و تمام وجودش را تحت تأثیر قرار میداد و تن نحیفش را گرم میکرد.
لحظهلحظه، شدت آفتاب بیشتر میشد و صدایی خشن را احساس کرد که میگفت: تو اینجا چه میکنی؟ اینجا کویر است. میدانی کویر جای رُز نیست؟
خار پیر افزود: اینجا زمین از خشکی ترک خورده، آب نایاب است و فقط برای زندگی آنانی راه هست که در اینجا نسلاندرنسل آموختهاند که چگونه باید خود را در کویر زنده نگه دارند.
رُز، آهسته با صدایی نازک و ظریف و پست پاسخ داد: اما من زندگی را دوست دارم و میخواهم زنده بمانم؛ تاکنون طعم آن زشت نبوده، گمان دارم که بتوانم زندگی کنم.
خار خندهای آرام، آهسته و نه از روی تمسخر زد و گفت: گمان داری که بتوانی زیر آفتاب ظهر کویر دوام بیاوری؟ رز آهسته پاسخ داد: آیا به جز زندگی، راه دیگری سراغ داری که آن را انجام بدهم؟!
خار پیر، مکثی کرد و ادامه داد: باد از جایی دور، این گرد گلها را به اینجا میآورد، جاییکه در آن از شدت آفتاب هنگام ظهر، حتی عقربها و مارها به زیر زمین پناه میبرند و شبها هیچ موجودی توان مقابله با سرمای آن را ندارد.
ساعتها گذشت. آفتاب بالا آمده بود و دیگر چند ساعتی تا ظهر نمانده بود و رز که ساقهاش کمی هم رشد کرده بود برگهای کوچک و ظریفش زیر آفتاب در حال کباب شدن بود، گرما امانش را بریده بود و دیگر بهزحمت چیزی را احساس میکرد.
آهسته رو به خار پیر کرد و گفت: تو چه مدت است که اینجا هستی؟ خار پاسخ داد: سالهای سال.
رز گفت: آیا امکان دارد که با حرکتی ناگهانی، آفتاب به کل از بین برود و خورشید به جای قبلی خود برگردد؟ خار پاسخ داد: امکان آن هست که ابری، جلوی خورشید را بگیرد و از شدت آفتاب کم کند، حتی امکان آن هست که از آن ابر، باران ببارد و کویر از آب سیراب شود، اما امکانش کم هست.
مدتی گذشت و باز رز رو به خار پیر کرد و گفت: آیا امکان آن هست که باد، گرد گلهای رز بیشتری را به کویر بیاورد و آنها رشد کنند و من دیگر تنها نمانم؟!
خار پیر مدتی طولانی مکث کرد و آهسته با صدایی پست گفت: شاید! اما احتمال آن خیلی کم است.
سرانجام خورشید به میان آسمان کویر رسید. عقربها و مارها همه زیر خاک گریخته بودند، از خاک گویی آتش برمیخاست و رز نفسهای آخر را میزد و رو به کویر گفت: چرا زودتر نگفتی؟
خار پیر: آیا راهی به جز ادامه زندگی داشتی؟ رز، دیگر صدای خار را با چند بار انعکاس میشنید.
خار پیر با صدایی بم و خسته گفت: اینجا کویرِ خارهاست و سرتاسر خار. از زمانیکه بوده، کویر بوده، خار پرور و تا همیشه همین گونه خواهد بود و تو نیز قربانی باد هستی.
پس از اینکه سخنان خار پیر چندینبار در وجود گل رز انعکاس یافت، سرانجام دیگر چیزی نشنید. تا این رز هم به سرنوشت رزهای دیگری که خار پیر در طول عمر درازش دیده بود بپیوندد.
برچسب:
نویسنده: هستی نیکنام